اين پيام را دريافت خواهيد كرد
The Gulf You Are Looking For Does Not Exist. Try Persian Gulf.
The gulf you are looking for is unavailable. No body of water by that name has ever
existed. The correct name is Persian Gulf , which always has been, and will always
remain, Persian.
If you typed Arabian Gulf , make sure you read some history books.
این صفحه توسط پندار يوسفي ساخته شده است جوان 26 سالهاي كه با ايده خلاقانه اعتراضآميزش، مؤسسه نشنال جئوگرافيك را بيچاره كرد
قضیه بمب گوگلی خلیج فارس برمیگردد به نوامبر2004 و زمانی که مؤسسه نشنال جئوگرافیک در آخرین نسخه از کتاب اطلس خود، نام «خلیج عربی» را در پرانتز و پایین عبارت خلیج فارس ذکر کرده بود. در همان زمان من هم مثل بقیه ایرانیها از این موضوع ناراحت بودم؛ خصوصا که سابقه زندگی در کشورهاي عربی را هم داشتم؛ جایی که هر روز و در همهجا این عبارت جعلی دیده و شنیده میشد و ما را آزار میداد.
من هم مثل خیلی از کاربران ایرانی اینترنت، طومارهای اعتراضی را امضا کرده بودم، ولی احساس میکردم که صرف امضا کردن طومار، کار زیادی را از پیش نمیبرد؛ برای همین به دنبال راهی بودم که اعتراضمان را به شکلی متفاوت که اثرگذاری آن بیشتر باشد انجام دهيم.
در مورد بمب گوگلی از حدود یک سال قبل از آن اطلاعاتی داشتم. وقتی در همان روزهای بحث در مورد قضیه خلیج فارس، در سایتهای ایرانی به نوشته کاربری ناشناس برخوردم که اشارهای به استفاده از بمب گوگلی کرده بود، بلافاصله تصمیم گرفتم این پیشنهاد را عملی کنم.
در مورد اینکه بمب گوگلی چیست، همان موقع در وبلاگم نوشتم: «اگه تعداد زیادی لینک از صفحات مختلف به یک وبسایت خاص و با استفاده از یک عبارت خاص داده بشه، ردهبندی اون سایت تو فهرست گوگل میآيد بالا و اگه لینکها به اندازه کافی زیاد باشه، حتی به رده اول میرسه؛ مثلا اگه تعداد زیادی از ما وبلاگدارها با عبارت انگلیسی (arabian gulf)
لینک بدیم به یک وبسایتی که در مورد خلیج فارس هست، هر کسی که تو گوگل عبارت
arabian gulf
رو جستوجو کنه اولین نتیجهای که میگیره اون صفحه مربوط به خلیج فارس خواهد بود که ما ساختهايم».
و به همراه آن توضیح، صفحهای ساده درست کردم شبیه پیغام خطایی که مرورگر اینترنت معمولا هنگام عدم توان دسترسی به یک وبسایت نمایش میدهد؛ با این تفاوت که به جای پیغام معمولی، کلمات آن را به این صورت تغییر داده بودم: «خلیج موردنظر پیدا نشد، حتما منظورتان خلیج فارس است».
به این ترتیب، در صورت موفقیت این حرکت، هر کس که در اینترنت برای عبارت خلیج عربی جستوجو میکرد، به پیغام غیرمنتظره بالا برمیخورد.
بعد از نوشتن دستورالعمل کامل چگونگی عملی کردن چنین کاری در وبلاگ خودم، وبلاگها و وبسایتهای دیگر بهتدریج به حمایت از این طرح برخاستند و بهزودی خبر این طرح به طور گستردهای میان ایرانیان پخش شد. حتی جالب بود که خیلی از دوستانم که نمیدانستند این حرکت را من شروع کردهام، ایمیلهایی را که درباره آن گرفته بودند، برای من هم میفرستادند و از من میخواستند که در آن شرکت كنم.
بالاخره پس از نزدیک 2 هفته و با همیاری صدها نفر از صاحبان وبلاگها و وبسایتهای ایرانی، بمب گوگلی ما به اصطلاح «منفجر» شد و در رتبه اول گوگل و وبسایتهای جستوجوی دیگر قرار گرفت. خبر این بمب در رسانههای ایرانی و خارجی پخش شد. از آنجا که محتوای صفحهای که ساخته بودم جالب و نسبتا بامزه بود و در عین حال عصبانی یا خصمانه جلوه نمیکرد، بسیاری از خبرگزاریهای بزرگ، خبر بمب گوگلیمان را در اخبار روزانه و در قسمت «خبرهای نرم» خود منتشر کردند.
این اولین باری بود که وبلاگنویسان ایرانی، با گرایشها و اعتقادات مختلف، همگی دست به دست هم دادند و نه تنها در دنیا خبرساز شدند بلکه توانستند عملا چیزی را تغییر دهند. چند هفته بعد از این ماجرا، با فشار خبری که حرکت ما و دیگر گروههای ایرانی روی نشنال جئوگرافیک ایجاد کرده بود، آنها عقبنشینی کردند و آن عبارت را اصلاح کردند و این پیروزی بزرگ به نام وبلاگنویسان ایرانی ثبت شد.

روزهای رنج و جنگ
اسمش احمد بود، احمد بورقانی. از همان هایی که وقتی انقلاب شد هجده سال شان شده بود. و وقتی که جنگ شد، لباس شهر را درآوردند و رفتند که با دشمن کشور بجنگند. گلوله جنگ از پنجره خانواده اش رد شده بود و مثل هزار هزار نازنین دیگر خانواده شهید بود. مثل خیلی ها، مثل همه آنهایی که سالها بعد از جنگ با دشمن میهن، با مخالفان آزادی هم جنگیدند. بالاخره اگر مرض نداشته باشی که امنیت خانه ات را نمی گذاری که بروی وسط خاک و خل هویزه و خرمشهر و شلمچه و فاو. و اگر پای کشورت ایستاده باشی و صدای سوت خمپاره را بالای سرت شنیده باشی، لابد می توانی از جانت نترسی و پای حرف ات هم بایستی. از نظر فرهنگی و سیاسی جزو حانواده ای بود که با سید محمد خاتمی تعریف می شد، زمانی که سید در وزارت ارشاد بود و ضمنا ریاست ستاد تبلیغات جنگ را داشت، بورقانی هم رفت به ستاد تبلیغات جنگ و بعد که گروهی از بچه های ستاد تبلیغات جنگ رفتند به دفتر ایران در سازمان ملل، او هم رفت به همان جا. اگر می خواهی ببینی دوروبرش چه خبر بود، می توانی این نام ها را در ذهنت مرور کنی؛ نادر داوودی، جهانشاه جاوید، سیف الله صمدیان و کلی نام و اعتبار دیگر.
خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه
بلد بود پای حرفش بایستد. می ایستاد، ایستاده بود، ایستاد. وقتی اولین بار دیدمش وسط کوچه ایستاده بود. همان جور می توانم ببینمش. تصویرش را می بینم. تصویرها هجوم می آورد به ذهنت و لبخندی که در تمام خاطره های مشترک تکرار می شود. نشرنی و کوچه ای جلوی دانشگاه تهران، پیاده می شوی که بروی داخل، خنده اش اول می رسد و خودش پس از آن، دست می دهد، حالی می پرسد و می رود که به کارش برسد. نشرنی چندی است که یکی از مهم ترین ناشران کشور شده است و یک پای آن احمد بورقانی است که در کنار احمد ستاری و جعفر همایی و دوستانی دیگر کتابهایی را چاپ می کنند که دیگران جسارت چاپش را ندارند. کتاب نوبت عاشقی مخملباف را که چاپ کردند، ارشاد کتاب را توقیف کرد، گفتند باید بنویسید که داستان در هند اتفاق افتاده، پنج هزار نسخه کتاب را مجبور کردند که در صفحه اول مهری خورده شود که « ماجرا در بمبئی اتفاق افتاده است.» موضوع مدتها اسباب خنده بود. نشرنی در آن سالها جایی بود که بتدریج داشت وزنه ای در حوزه نشر می شد. همین هم شد.
طلسم صندلی جادو شده
خاتمی که آمد هوای تهران تمیز شد، البته که خاتمی از آسمان نیامده بود و پشت سرش صدها آدمی بودند که آرزوی آزادی و پیشرفت کشور را داشتند. تا مدتها پس از آمدنش همه می دانستند اتفاق خوبی افتاده، اما هنوز کسی اثری از آن را نمی دید. تا این که مهاجرانی به وزارت ارشاد رفت و احمد بورقانی شد معاون مطبوعاتی او. بورقانی نشست روی همان صندلی که هرکس قبل از او روی آن نشسته بود، کارش جلوگیری از مطبوعات بود. انگار آن صندلی و آن میز ساخته شده بود برای آن که قلم ها را از دست نویسندگان کشور بگیرد و آنها را پنهان کند در جایی که دیگر ننویسند. بورقانی که آمد، لشگرش هم آمدند، احمد ستاری و عیسی سحرخیز و علی اصغر رمضانپور و چندین تن دیگر که قرار بود طلسم صندلی جادو شده را باطل کنند. با یکی از دوستانم برای گرفتن مجوز نشریه ای به دفتر یکی از معاونین بورقانی رفتم، طبیعی بود که راهم ندهند و سربدوانند، اما اسمم را که گفتم درها باز شد. فکر کردم شوخی می کنند. با احتیاط رفتم بالا. شرح دادم که می خواهم کاری بکنم و می دانم که اجازه نمی دهید و نمی گذارید و نمی شود. گفت: اجازه می دهیم و می گذاریم و می شود. نگاهش کردم. شوخی می کند؟ نه، شوخی نمی کرد. دید که دودل شده ام، شروع کرد راه نشان دادن. گفتم یعنی می توانم بنویسم؟ گفت: بنویس. گفتم از نظر شما مشکلی ندارد؟ گفت: نه. گفتم: اگر دردسری درست شد چه کنم؟ گفت: تا روزی که ما هستیم، حمایت می کنیم، وقتی هم که رفتیم، همان دردسری که تو داری ما هم داریم. نگاهش کردم. نه، شوخی نبود. به میزش نگاه کردم. مگر همیشه از همین میز نمی ترسیدیم. بلند شد از آن طرف میز آمد این طرف و کنارم نشست. این همان کاری بود که احمد بورقانی کرده بود. همان کاری بود که احمد ستاری کرده بود. همان کاری بود که اصغر رمضانپور کرده بود. از پشت میزشان بلند شده بودند و کنار روزنامه نگاری که این سوی میز همیشه محکوم می شد، نشسته بودند. همین که آمده بودند این سوی میز طلسم صندلی باطل شده بود. حالا دیگر از صندلی های سبز و قرمز نمی ترسیدیم، ما بودیم و قلمی در دست و قلبی که باید شهامت نوشتن می کرد. بعدها همه شان رفتند دادگاه و همان دادگاهی که ما را محاکمه می کرد، آنها را هم محاکمه می کرد.
شب ناامیدی میدان جوانان
عکس خاتمی آن روزها همیشه پر بود از خنده. آنقدر که به او می گفتند سید خندان. از سید خندان باید رد می شدی و مسیر شریعتی را ادامه می دادی، خیلی هم لازم نبود بالای شهر بروی، حالا بپیچ سمت چپ. می رسی به میدان جوانان. همین جاست. روزنامه جامعه شهر را تکان داد. چنان تکان خورده بود که قاضی کوتوله یزدی را با چکشی در دست مامورش کردند که بالای سر جامعه بایستد. هنوز به شماره 120 نرسیده بود که حکم توقیف آمد. شب بود و همه بچه های روزنامه عزادار امیدی بودند که به روزنامه بسته بودند. نیروی انتظامی هم مامور بود و معذور و به دستور قاضی رفته بود چاپخانه تا جلوی چاپ را بگیرد. احمد بورقانی که مسوول مطبوعات بود شدیدا به دخالت نیروی انتظامی اعتراض کرده بود. شب بود و بچه های روزنامه عزادار. ستاری آمد و بورقانی آمد و سحرخیز. آمدند که کاری کنند که روزنامه حتی یک روز هم معطل نشود و فردا خوانندگان جامعه که حالا دیگر روزنامه جامعه از نان شب شان واجب تر شده بود، ناامید از دکه ها برنگردند. در عرض چهار پنج ساعت روزنامه جدید طراحی شد و همان که باید راه را می بست، که سالها بود پیشینیانش راه را بسته بودند، راه را نشان داد. فردا صبح « توس» به جای « جامعه» رفت روی دکه. احمد بورقانی پای روزنامه ایستاده بود. مرتضوی حالا دیگر اسلحه را نشانه گرفته بود برای زدن او، احضارش کرد به دادگاه.
تخت جمشید، طبقه هشتم
جوانک تازه از روستا آمده یزدی احمد بورقانی را به دادگاه احضار کرد. حالا دیگر بورقانی که خودش باید پشت میز دولتی می نشست، این سوی میز محاکمه می شد. مرتضوی تهدیدش کرده بود که فلان می کنم و بهمان می کنم و پدرت را در می آورم و زندانت می اندازم و می خواست که بترساندش. بورقانی هم گذاشته بود همه حرف هایش را بزند و بعد از جا بلند شده بود و یکی از همان جملات چارواداری را که باید به مرتضوی گفته می شود، گفته بود و از دفتر مردک آمده بود، بیرون. لابد فکر می کنی که چه گفته بود. در شرح واقعه آن روز این نوشته را در کتاب « در سال 1377 اتفاق افتاد» به طنز نوشتم. « بورقانی استعفا داد، احمد بورقانی شجاع ترین و سنگین ترین وزنه فرهنگی وزارت ارشاد اسلامی پس از یک دوره طلایی اداره مطبوعات کشورپس از اینکه پیشنهادات سازنده ای به قاضی دادگاه مطبوعات داد و جایگاه ویژه ای برای قاضی دادگاه در درون معاونت مطبوعات مشخص کرد، در تفاهم کامل با وزیر ارشاد خانه نشین شد. پس از احمد بورقانی، شعبان شهیدی معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد شد.» شاید مرتضوی نمی توانست به پیشنهادی که بورقانی به او داده بود، عمل کند، اما دادن این پیشنهاد در آن شرایط برای قاضی جوان یزدی لازم بود. توس پس از 45 شماره توقیف شد. بچه هایش یک ماهی زندان رفتند و احمد بورقانی از بالا و پائین تحت فشار قرار گرفت. مهاجرانی که وزیر بود، در لبنان مصاحبه ای کرد و گفت که « من هم اگر جای دادگاه انقلاب بودم، همین برخورد را می کردم.» البته مهاجرانی هم بعدها اثری ماندگار بر وضع فرهنگی کشور گذاشت. اما بورقانی با مهاجرانی تفاوتی عمده داشت، مهاجرانی هرگاه سخن می گفت، کلمات را گوئی که که بارها با ادیبان و سیاستمداران به مشورت گذاشته است و کلمه ای را بی مصلحت به زبان نمی آورد، اما بورقانی شهامت بچه جنوب شهر تهران را همیشه داشت، دلت می خواهی بگویی مشتی بود، می خواهی بگویی صریح بود، می خواهی بگوئی شجاع بود، کلمه را خودت انتخاب کن. البته که مودب نبودن هم گاهی اوقات لازم است. برای ذکر صفات مرتضوی چه کلمه ای را می توانی انتخاب کنی که فحش نباشد و ضمنا همه چیز را درست بیان کند؟
مرد تپل مپل مجلس ششم
برای مطبوعات ایران فاصله سال 1377 تا سال 1378 یک ساله طی نشد، زمینی که بورقانی و دوستانش با رنج و مرارت بسیار برای روزنامه های جنبش اصلاحات فراهم کرده بودند، چنان بسرعت به ثمر نشست، انگار نه انگار که این زمین سی سال است و راحت تر بگوئیم صد سال است که جز بعضی فصل ها که باران دلش خواسته و باریده، کویری است خشک و بی ثمر که دانه ننشانده، سرمی رسند مباشران ارباب و درو می کنند آنچه را کشته ای، پیش از آنکه خرمن طلای گندم بگیرد و زمین بارور شود و مردمان سیر و شاد و دلگرم شوند. سال 1377 یکی دو روزنامه بودند و چهل پنجاه روزنامه نگار، هنوز به دو سال نرسیده بود که تعداد روزنامه ها داشت به بیست تا می رسید و مدرسه روزنامه نگاری اصلاحات داشت شاگرد تربیت می کرد. از زمین طلا بیرون می زد. کار بورقانی و تیمش در روزنامه ها تمام نشده بود. وقتی وارد هر روزنامه ای می شدی، نگهبانی نشسته بود و بالا که می رفتی تحریریه پر بود از بچه های جوان و پرنشاط و وارد اتاق سردبیری که می شدی ده دوازده تا آدم پر انرژی آستین شان را بالا زده بودند و حروف و کلمات را نشانه رفته بودند به مغز نادانی و جهل و استبداد. در آخر را که باز می کردی دو سه تایی از دوستان نشسته بودند، از همان هایی که زمانی پشت میزهای ریاست و سیاست بودند و حالا آمده بودند این سو تا با مردمی سخن بگویند که اصلاح وضع را می خواستند. همین شد که مردمی که همیشه به روزنامه بی اعتماد بودند، روز 29 بهمن رفتند پای صندوق رای و به فهرست مطبوعات رای دادند. احمد بورقانی نامزد تهران بود. دلم می خواست ببینمش که روی صندلی نمایندگی ملت نشسته است. روز 28 بهمن، یک روز قبل از رای گیری در نوشته ای که جدی بود و طنز بود و نگران بود، این آرزو را نوشتم. در نوشته ای با عنوان « جمعه صبح، هشت صبح» چنین آمد: « جدی نوشتن هم عجب کار نامربوطی است! وقتی چشم را می بندم و تصور می کنم یه آقای کپل مپل باحال که پای مردم می ایستد نماینده اول تهران شده عشق می کنم. گاهی فکر می کنم یکی از بهترین کارهای دنیا رو کم کنی دموکراتیک است. » انتخابات انجام شد و رضا خاتمی رای اول تهران را آورد و نه تنها رای اول که بالاترین رای یک منتخب در شهر تهران را در تاریخ انتخابات کشور آورد. احمد بورقانی نیز جزو اولین ها به مجلس رفت. مجلسی که از مادر مطبوعات زاده شده بود، در زایمانی پر درد مادرش را از دست داد. وقتی نمایندگان مجلس ششم روی صندلی های مجلس نشستند، بیش از بیست روزنامه و هفته نامه توقیف شده بود و روزنامه نگاران و سردبیران در سلول های زندان بازجویی پس می دادند. بورقانی روی صندلی نمایندگی ملت نشست، عضو هیات رئیسه شد و همیشه جزو شجاع ترین نمایندگان مجلس بی نظیر ششم بود. او جزو نمایندگانی بود که در تحصن مجلس ششم که یکی از مهم ترین اتفاقات تاریخ پارلمان در ایران است، شرکت کرد و تا آخرین روزها ماند و ماند و ماند.
از آدمهای چاق نترسید
البته که این جمله کلیشه ای است و لابد که چندان هم منطقی نیست، اما از من می شنوید از آدمهای لاغر بیشتر از آدمهای چاق بترسید، آدمهای چاق یکی از خوبی هایی که دارند این است که احتمالا مهربان تر و راحت ترند و زیاد هم حرص نمی خورند، اگر بدجنس و حسود و بدذات بودند که چاق نمی شدند. بورقانی از آن چاق های مهربان و شیرین بود. انگار لبخند سنجاق شده بود به صورت گرد و مهربانش، همیشه هم جیب هایش پر بود از کلمه های بامزه، شوخی شوخی کنارش که می نشستی شوخی پر می شد در هوا، شوخ طبعی اش را اضافه کن به زبان صریح و راحت و بی تکلف و نگاه آزادمنش و دموکرات و ببین که وقتی حرف می زند، می توانی بلند بشوی و از کنارش بروی؟ همین بود که با گذشت سه ساعت از برنامه هفتگی پنجشنبه آن روز نمی توانستم آنجا را ترک کنم. نادر داوودی از بچه های مطبوعات دعوت کرده بود. از آن نشست هایی بود که بچه های اداره کننده مطبوعات بصورت هفتگی برگزار می کردند. نشستی ساده بود، چلوکباب و شوخی و گفتن و شنیدن از آنچه می گذرد. بورقانی تصمیم قاطع داشت که در اولین فرصت رژیم بگیرد و وزنش را کم کند. البته با چنان شوخی و خنده ای از این موضوع حرف می زد که به نظر بعید می آمد که این موجود نازنین و بامزه بتواند از آن غذاهای خوشمزه دست بردارد.
ژنرالی که یک فرشته را به جاسوسی متهم کرد
البته چندان غیرطبیعی نبود وقتی که بورقانی را متهم کردند که در پرونده موسسه نظرسنجی « آئینه» که عباس عبدی و بهروز گرانپایه و حسین قاضیان اداره اش می کردند، با اختلاس اموال وزارت ارشاد حمایت مالی کرده است. به عباس عبدی که روزی « جاسوس گرفته بود در سفارت آمریکا» و زمانی به « جاسوسی آمریکا» متهم شده بود، چنین تهمتی زده بودند و چنان کرده بودند که او نیز با تمام وجود اعتراف کرده بود. طبیعی بود که به بورقانی هم چنین اتهامی بزنند. مگر هفتاد نماینده مجلس ششم به اتهاماتی از همین دست تا پای زندان نرفته بودند و یکی دو تای شان را زندانی نکرده بودند؟ دندان های مجلس ششم که کشیده شد و فلجش که کردند، همه پرونده های جاسوسی و اختلاس و اقدام علیه امنیت ملی دود شد و رفت هوا، انگار نه انگار که پرونده ای بود و اتهامی. سرانجام عمر مجلس ششم هم تمام شد و بورقانی هم مثل سایر نمایندگان مردم قربانی خام طبعی ساده لوحان تندروی جبهه دوم خرداد شد و مجلس هفتم را با یک بازی ساده، دادند دست راست ها که نماینده تهران با 150 هزار رای بنشیند روی صندلی نمایندگی تهران 15 میلیون نفری. مجلس هفتم چنین تشکیل شد.
زمستان پس از انتخابات احمدی نژاد باعث شد که هوا دلگیر شود و درها بسته بماند و سرها در گریبان فرو برود و دستها پنهان شود و نفس ها ابر...
احمد بورقانی هم مثل بسیاری از مردان اصلاحات در گنگی و گیجی روزهای سرد ماند، نه اهل رفتن بود که از خراجات شهر بگریزد و جورکش غول بیابان غربت شود، نه اهل بازی های سیاسی بود که بتواند حقیقت را یکسره کناری نهد و بازی سیاست را در پیش بگیرد. ساکت نشست و در کنار رفیق قدیمی سی ساله اش خاتمی ماند. ماند تا شاید مثل همان روزهای بهار 1376 زمستان دروغ و فریب بگذرد و روسیاهی به دل سیاه زمستان دروغگوهای مردم فریب بماند.
خبرش که رسید سخت و تلخ بود. یک ساعت قبل نیکان می گفت که هنوز پسرش کمال که در کاناداست خبر ندارد، مانده بود که چگونه خبرش را بدهد. خبرهای تلخ را سخت می شود داد.
ابراهیم نبوی
۱۲ بهمن سالروز ورود تاریخی
حضرت امام (ره) گرامی باد
فکر کنم این فیلم تاریخی شکوه بالایی داشته باشه. دیدنش رو توصیه میکنم.
مبرهن است كه استفاده از ضرب المثل بر غناي زبان مي افزايد. در ادامه سعي شده است ضربالمثلهايي كه در حال حاضر كمتر در جامعه مورد استفاده قرار ميگيرد ارايه شود.
حرف آ
* آدم بي اولاد پادشاه بيغم است.
* آدم تنبل عقل چهار وزير را دارد : بيكارهها و تنبلها بجز حرف زدن و نصيحت دادن به ديگران وظيفهاي ندارند.
* آدم و يك آه و دم
* آسوده كسي كه خر ندارد (از كاه و جوش خبر ندارد):معادل هركه بامش بيش برفش بيشتر.
* آنقدر چريدي كو دمبهات: از آنهنه تلاش و زحمت چه سودي بردي، از آنچه ادعا ميكني چيزي نمي بينم.
* آنقدر سمن است كه ياسمن پيدا نيست: در ميان ديگران چيزي به حساب نميآيد، قطرهاي است در ميان دريا.
* آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بوديم تنها اتحاد و اتفاق عامل موفقيت در پيشرفت امور است. يك دست بيصداست.
حرف الف
* ابليس كي گذاشت كه ما بندگي كنيم اشاره به اشخاص مزاحم و پررويي است كه مانع كار و زندگي ميشوند.
* اجاره نشين خوشنشين است. هرجا را خوشتر ديد همانجا برايش بهتر است. معادل اين خر نشد خر ديگر.
* اجل برگشته مي ميرد نه بيمار سخت :تصورات و نتيجهگيريهاي ما از مسايل زندگي نميتواند قاطعيت داشته باشد
* ارث خرس به كفتار ميرسد بدي جانشين بدكارهاي شدن، به جاي بد بدتري آمد.
* از تفنگ خالي دو نفر ميترسند يكي كسي كه تفنگ را در دست دارد و ديگري كسي كه تفنگ به سوي او نشانه رفته.
* از دبه كسي ضرر نديده چانه زدن پس از طي كردن. بعد از عهدشكني يا بهم زدن معامله استعمال ميشود.
* از دور دل مي برد و از نزديك زهره را :نمايي زيبا و منظرهاي خوش ولي پوچ و فريبنده داشتن. همانند: آواز دهل شنيدن از دور خوش است.
* از ريش برداشتن و به سبيل چسباندن: خراب كردن جاي آبادي جهت آبادي جاي ديگر.
* از زمين به اسمان نمي بارد: معادل: بزرگ و كوچكي گفتن.
* از مردي تا نامردي يك قدم است: به مجرد غفلت از راه و روش انساني و جوانمردي كوره راه بدنامي و نامردي آغاز ميشود.
* اسب را گم كردن و پي نعلش گشتن: اصل مطلبي را گذاشتن و دنبال حواشي آن رفتن.
* اگر پدرش را نديده بود ادعاي پادشاهي ميكرد: با آنكه از خانواده چندان متشخصي نيست دست از تكبر خود برنمي دارد.
* اگر خالهام ريش داشت آقاداييم بود :در جواب كسي كه خيلي اگر و كاشكي ميكند. معادل: اگر را با مگر تزويج كردند/ از ايشان بچهاي شد كاشكي نام.
* اگر دير آمدم شير آمدم .هرچند تاخير دارم ولي در انجام كار موفق بودهام.
* اگر گوشت يكديگر را بخورند، استخوانش را پيش غريبه نمياندازند:
* اگر مهمان يكي باشد ميزبان گاو ميكشد: اگر توقع در حد مقدورات انسان باشد پذيرفتني است.
* انگور خوب نصيب شغال ميشود: معمولا چيزهاي خوب و پسنديده به دست افراد ناباب و ناسزاوار ميافتد.
حرف ب:
* به آهو مي گويد بدو، به تازي ميگويد بگير: دو طرف را تحريك كرده و به جان هم مي اندازد، نفاق افكني ميكند.
* با اين ريش ميخواي بروي تجريش :مگر آدم عاجزي مثل تو ميتواند كار صورت دهد.
* به اسب شاه گفته است يابو: آدم مغروري را رنجاندن
* براي همه مادر است براي ما زنبابا:
* به سفارش حج قبول نمي شود: پاره اي از كارها را خود شخص بايد انجام دهد.
* بعد از چهل سال گدايي شب جمعه را گم كرده: با مهارتي كه دارد باز اشتباه ميكند.
* به گربه گفتند فضلهات درمان است خاك رويش ريخت: مضايقه كردن چيز ناقابلي، كسي كه جنبه كاري و خاصيتي نداشته باشد.
* بلبلان خاموش و خر در عرعر است:
* به مرغش نميتوان گفت كيش: مردماني جنجالي و خودخواهند، نميتوان گفت بالاي چشمت ابروست.
* بودور كه واردور (تركي: همينه كه هست)
* بيرون نرفتن عروس از بي چادري است: معادل آب نميبيند والا شناگر ماهري است.
Human = eat + sleep + work + enjoy
Donkey = eat + sleep
Therefore,
Human = Donkey + work + enjoy
If, Human - enjoy = Donkey + work
In other words,
Human that don't know enjoy = Donkey that work
*********************************************
Men = eat + sleep + earn money
Donkeys = eat + sleep
Therefore, Men = Donkeys + earn money
If Men - earn money = Donkeys
In other words,Men that don't earn money = Donkeys
******************************
************
Women = eat + sleep + spend
Donkeys = eat + sleep
Therefore, Women = Donkeys + spend
If, Women - spend = Donkeys
In other words,
Women that don't spend = Donkeys**************************************
To Conclude:
* Men earn money not to let women become Donkeys!
* Women spend not to let men become Donkeys!
* Man + Woman = 2 Donkeys!
** And theDonkeys lived happily ever after!

ضمن عرض سلام به محضر مبارك فاضل و دانشمند و فقيه و مجتهد زمان، حضرت آيتاللّه العظمى مكارم شيرازى، از جهت كسب آگاهى و اعلام نظر، سروده زير تقديم مىگردد.
غلامحسين توانا از كرمانشاه
آيتاللّه مكارم، اى فقيه نيك نام
اى همه عزّ و كمال و رفعت و جاه و مقام
اى سراپا علم و عرفان، زاهد عصر و زمان
وى همه نورت كلام و وى همه نغزت پيام!
مكتب اسلام دارد چون تو مردى سرفراز
فاضل و عادل به گيتى، حاذق فقه و كلام
متن «تفسير نمونه» منحصر شد در جهان
آفرين بر ذوق و طبع و مرحبا بر آن مرام
هر پيامش بى نظير و هر بيانش دلپذير
متنِ شيرين و روانش دل برد از خاص و عام!
ضمن تقديم ارادت زان سپس، عرض سلام
محضر آن پاك مرد گوهر فرخنده نام
آنچه اكنون گشته سنگين، حلّ اين معضل بود
اين گِره بگشاى و واكن باب رحمت روى عام
نيك دانى آنچه دارد بهر انسان ها ضرر
طبق فتواى فقيهان مصرفش باشد حرام
مصرف «سيگار» دارد بس ضررها را ز پى
گر ندارد آن زيانى، پس ضرر باشد كدام؟
اين سموم بس كشنده روز و شب بيع و شرا
مى شود اينجا و آنجا با كمال اهتمام
فرض آنكه عايداتش باشد از انجم فزون
مى نيارزد آنچه دارد مرگ و بيمارى مدام!
مى نيارزد تا كه انسان جان خود سازد فدا
عقل سالم كى پسندد اين غُل و زنجير و دام؟
اين چنين چيزى كه دارد پاى تا سر شور و شر
از چه حاضر گشته دولت بهر توزيعش مدام؟
ساليانه صدهزاران مرده اند از اين طريق
اين ستم، گر نيست نقمت، پس چه بايد داد نام
چيست فتواى شما در محو اين «امّ الفساد»؟
يا چه دستورى نمايد منع آن را تا قيام؟
اى فقيه بافضيلت! رأى خود كن آشكار
هر كه گردد روسياه و يا كه گردد شادكام!
طول عمرت خواهم از درگاه حَىِّ لايزال
در سلامت پايدار و در سعادت مستدام!
جناب آقاى توانا
مى كنم با نام حق آغاز، اكنون اين كلام
مى فرستم بر جنابت صد درود و صد سلام!
نامه ات خواندم كه بد از هر نظر «فصل الكلام»
دلنشين و جامع و زيبا و جالب خوب و تام
از محبتها و ابراز ارادتهاى ناب
گشته ام ممنون و دارم از برايت يك پيام:
راست گفتى، مصرف «سيگار» دارد صد ضرر
بهر شيطان شد سلاح و بهر ديوان، هست دام!
شعله اى از نار دوزخ، آتشى از قهر ربّ
در فسادش شك نكن از مذهب خيرالانام!
آن كه دل بندد به اين «امّ الخبائث» در جهان
از حقيقت دور باشد، در طريقت هست خام!
گر بخواهى همچو «مِىْ» نامش بنه «امّ الفساد»
اين به شكل «دود» باشد وان يكى «زهرى» به جام
گر بزرگى از بزرگان جايزش بشمرده است
بر بنى آدم خطا ممكن بُوَد از خاصّ و عام!
آنچه گفتم يك اشارت بود در اين مسأله
عاقلان را يك اشارت هست كافى، والسّلام!
بی صلاحیت اول
همسرش: سلام عزیزم
بی صلاحیت اول: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
همسرش: اشتباه گرفتی، من اون یکی نیستم، من فی فی ام.
بی صلاحیت اول: نخیر منزل محترمه، اشتباه نگرفتم، شما فاطمه خانوم هستید.
همسرش: فاطمه خانوم دیگه چه خری یه، من زنتم.
بی صلاحیت اول: بله، حاج خانوم، فاطمه خانوم!
همسرش: واسه چی اون جوری حرف می زنی، کسی پیش ته؟
بی صلاحیت اول: این حرف ها چیست می فرمائید، بنده در کمیسیون هستم.
همسرش: نکنه اسم طرف کمیسیونه، اسم قبلی یه چی بود؟
بی صلاحیت اول: لطفا شرایط را درک بفرمائید، حاج خانوم!
همسرش: شرایط چیه؟ باز چه مارمولک بازی داری درمی آری؟
بی صلاحیت اول: حاج خانوم! بنده در کمیسیون هستم، لطفا مراعات بفرمائید.
همسرش: مرده شور تو رو ببره با کمیسیون.
بی صلاحیت اول: لطفا اجازه بفرمائید.( از اتاق جلسه بیرون می رود) فی فی! الاغ! مگه صد بار نمی گم که الآن صلاحیتم رد شده این جوری حرف نزن، بدبخت!
همسرش: ای وای! اصلا یادم نبود...
بی صلاحیت دوم
سردبیر روزنامه: سلام حاجی! چطوری؟
بی صلاحیت دوم: سلام حاج آقا! بد نیستم.
سردبیر روزنامه: مقاله تون نرسید.
بی صلاحیت دوم: کدوم مقاله؟
سردبیر روزنامه: در مورد اصلاح طلبی دینی و انتخابات
بی صلاحیت دوم: آهان، فعلا مشغول لابی هستم.
سردبیر روزنامه: بابا مقاله که لابی نمی خواد.
بی صلاحیت دوم: برای مقاله نه، فعلا مقاله رو بی خیال بشید به امید خدا.
سردبیر روزنامه: پس چی می دین برای این شماره؟
بی صلاحیت دوم: یک ملاقات با حضرت امام داشتم 25 سال قبل، دارم خاطره اون رو می نویسم.
سردبیر روزنامه: بابا بی خیال، مگه نمی خوای انتخاب بشی؟
بی صلاحیت دوم: اتفاقا به همین دلیل...
سردبیر روزنامه: باشه، پس هر وقت آماده بود خودت بفرست.
بی صلاحیت دوم: سه روزه دنبال عکس می گردم، عکس دارم با خود آقا...
سردبیر روزنامه: باشه، پس بفرست.
بی صلاحیت دوم: ولی عکسه نیست، چهار سال بود پسرم گذاشته بود کنار، الآن نیست.
سردبیر روزنامه: ببینم، پسرت نمی تونه برامون مقاله بنویسه؟
بی صلاحیت دوم: بهش می گم، عکس رو پیدا کنم مقاله رو می فرستم.
سردبیر روزنامه: باشه، بگو پسرت به جات بنویسه.
بی صلاحیت سوم
اطلاعیه: اینجانب نجفقلی امیدوار، فرزند کامبیز، صادره از علی آباد سفلی، نماینده مجلس دوم، چهارم و متاسفانه ششم، و کاندیدای مجلس هشتم، هر نوع حضور خود را در هرگونه تحصن در هرگونه مجلس تکذیب نموده، شخص موجود در تصویر منتشره در کتب و نشریات، دارای شباهت به اینجانب بوده، در زمان وقوع جرم اینجانب بشهادت خانواده محترمه در جمکران بوده، هرنوع انتصاب و ارتباط با فرق ضاله از جمله بهائیت، گروهکها، دفتر تحکیم وحدت، اصلاح طلبان، شخص موسوم به سید محمد خاتمی و کارگزاران را تکذیب و التزام عملی و وفاداری به ولایت مطلقه فقیه را اعلام می نمایم.
بی صلاحیت چهارم
رادیو بی بی سی: سلام علیکم، جناب آقای مصیبت مهربان؟
بی صلاحیت چهارم: بفرمائید خودم هستم.
رادیو بی بی سی: هفته قبل قرار بود با هم مصاحبه کنیم.
بی صلاحیت چهارم: بله، در مورد چی بود؟
رادیو بی بی سی: فرموده بودید که می خواهید در مورد حقوق روزنامه نگاران حرف بزنید.
بی صلاحیت چهارم: بنده می خواستم در مورد حقوق روزنامه نگاران حرف بزنم؟
رادیو بی بی سی: بله، فرمودید وقتی صلاحیت تون تائید شد، دوست دارید در این مورد....
بی صلاحیت چهارم: ببخشید، برادر! شما از کدوم روزنامه تلفن می زنید؟
رادیو بی بی سی: من از بی بی سی زنگ می زنم، از لندن مزاحم تون می شم...
بی صلاحیت چهارم: آقا! چرا مزاحم می شی؟ حالا چه وقت مزاحم شدنه؟
رادیو بی بی سی: ببخشید، خودتون فرمودید.
بی صلاحیت چهارم: من هرگز چنین چیزی نگفتم.
رادیو بی بی سی: فرمودید که بعد از تائید صلاحیت زنگ بزنم، سه شنبه گذشته....
بی صلاحیت چهارم: حالا که رد شده، شما هم دیگه مزاحم نشو...
بی صلاحیت پنجم
بی صلاحیت پنجم وارد اتاق هیات نظارت شورای نگهبان شده و در حالی که دست هایش را روی سینه گذاشته است، سلام می کند.
آقای هیات نظارت: بفرمائید.
بی صلاحیت پنجم: حاج آقا منصور منو فرستاده مزاحم تون بشم، صلاحیتم رد شده.
آقای هیات نظارت: بله، به من زنگ زد. برای چی رد صلاحیت شدی؟
بی صلاحیت پنجم: والله نمی دونم.
آقای هیات نظارت: شما با نهضت آزادی کار کردی؟
بی صلاحیت پنجم: من؟ نه، ولی چند بار اعلامیه شون رو پاره کردم.
آقای هیات نظارت: خدا خیرت بده، ببینم شما روزنامه نگار بودی؟
بی صلاحیت پنجم: روزنامه نگار که نبودم، ولی چند بار به دفتر روزنامه حمله کردم.
آقای هیات نظارت: احسنت! شما هیچ وقت گروهکی نبودی؟ از اون دوره بچگی؟
بی صلاحیت پنجم: نه حاج آقا! گروهکی نبودم، ولی چند تا گروهکی رو دوره جوونی کتک زدم.
آقای هیات نظارت: خدا حفظت کنه! شما هیچ وقت اصلاح طلب نبودی؟
بی صلاحیت پنجم: نه حاج آقا، من روز اول خرداد بعد از اینکه به حاج آقا ناطق رای دادم، بیهوش شدم و در حال کما بودم، سه سال قبل یک روز قبل از انتخاب حاجی به هوش اومدم و به حاج آقا احمدی نژاد رای دادم، در تمام دوره اصلاحات من بیهوش بودم.
آقای هیات نظارت: شما التزام عملی به ولایت فقیه داشتی؟
بی صلاحیت پنجم: بله حاج آقا، اصلا بیهوشی من بخاطر همین بود. من روز اول خرداد رفتم ملاقات آقا، ایشون رو که دیدم یک حالت ذوبی به من دست داد، کاملا ذوب شدم و هشت سال توی شیشه به همون حالت بودم تا خدا عمر دوباره داد.
آقای هیات نظارت: احسنت بر شما، ببینم شما هرگز با رادیوهای خارجی مصاحبه کردی؟
بی صلاحیت پنجم: رادیوی خارجی چی هست؟ خارج از کجا؟
آقای هیات نظارت: مثلا با رادیو بی بی سی یا رادیو فردا مصاحبه کردی؟
بی صلاحیت پنجم: نه، هیچ وقت، فقط یک بار پسرم رادیو جوان گوش می داد که یک ساعت کتکش زدم و الآن بیمارستانه.
آقای هیات نظارت: دستت درد نکنه، ببینم، شما اصولا جزو مفسدین اقتصادی نبودی؟ مثلا پول بیت المال خورده باشی؟
بی صلاحیت پنجم: نه حاج آقا! من الآن دو ساله که فقط نون خشک می خورم و عیالم بخاطر گرسنگی مرد، خودم هم از کرج تا اینجا چون پول اتوبوس نداشتم پیاده اومدم.
آقای هیات نظارت: برادر! من شرمنده ام، ولی فکر کنم صلاحیت شما احراز نشده.
بی صلاحیت پنجم: حالا چی کار کنم؟ می شه شما احرازش کنی؟
آقای هیات نظارت: نه، شما برو، چهار سال دیگه بیا.
آيتالله خامنهاي در اين ديدار که در دي ماه 82 و در زمان بررسي صلاحيتها از سوي شوراي نگهبان انجام شده، ضمن تأکيد بر لزوم احراز صلاحيت کانديداها ميافزايند: دايره محرز را خيلى تنگ نگيريد؛ واقعاً ببينيم آن مقدار صلاحيتى كه براى مجلس در زمينه التزام به قانون اساسى و التزام به دين مبين اسلام و بقيه شرايط وجود دارد، چه اندازه التزامى است. گاهى مثلاً فرض بفرماييد يك نفر در فضايى قرار مىگيرد كه هيجانى مىشود و حرفى مىزند كه ممكن است حرف خوب و درستى نباشد؛ اما حاكى از عدم التزام آن شخص به دين يا به جمهورى اسلامى نيست. فرض كنيد جوانى است كه در محيطى هيجانى قرار گرفته و چند نفر مطلبى گفتهاند و او هم حرفى زده، يا در جلسهاى كه دو، سه يا پنج نفر از دوستان راجع به كشور و اسلام صحبت مىكنند، جملهاى گفته كه اين جمله ممكن است در صحبتى دوستانه قابل قبول باشد ـ هرچند كه انتقادآميز بوده؛ يا انتقاد از رهبرى يا از برخى از مبانى نظام ـ اما نمىتوان اين جمله و حرف را كه به گوش ما رسيده، حاكى بدانيم از اينكه اين شخص از صلاحيت ساقط شده است.

ايشان همچنين ضمن تجليل از اعضاي شوراي نگهبان و عادي دانستن روال بررسي صلاحيت کانديداها در تمام دنيا اظهار کردند: مراقب باشيد حقّ كسى ضايع نشود؛ چون ردّ صلاحيت چيز كوچكى نيست؛ يعنى اينكه ما كسى را ردّ صلاحيت كنيم و احياناً صلاحيت داشته باشد. «جرح»، مسأله خيلى مهمى است. اينطور نيست كه بگوييم ما اينطور فهميديم؛ نه، بايد جوانبش كاملاً ديده و رعايت شود. در بعضى از موارد و مصاديقى ـ بنا نداريم وارد جزئيّات شويم ـ كه به بنده دو سه روز قبل ارائه شد و ديدم، اين معنا و آنچه انسان انتظار دارد، وجود نداشت.
چشم مادرم روشن. چشم پدر اصولگرایم روشن. از ماه گذشته که روزنامه کیهان اسناد جاسوسیام را برای موساد و سیا افشا کرد، مُردم و زنده شدم تا به مامان و آقاجان بقبولانم که بابا من توی لندن فقط به درس و مشقم میرسم و وقتی برای اینجور تفریحات ناسالم ندارم. خدا را شکر که شاهد از غیب رسید و من هم بالاخره برای نظام مقدس جمهوری اسلامی مفید واقع شدهام.
«مطالبی که در کتاب تحصن منتشر شده صرفاً نوشته یک شخص است و نمیتواند مرجع اظهارنظر برای رد صلاحیت قرار گیرد اما گویا تعدادی از رد صلاحیتها بر همین اساس صورت گرفته است.»


